شفیره و درخت توت

در بلند ترین نقطه درخت توت، در میان انبوه برگ ها، زیر تلولو درخشان خورشید جمعی از شفیرگان زندگی می کردند.
به لباس های حریر تنشان، کاشانه امن شان و جمع دوستانه شان افتخار می کردند.

شفیره پیری که اکنون کاملا در پیله خودش جای گرفته بود، دیگران را پند می داد که ای شفیرگان، در این دنیا بکوشید تا لباسی فاخر و درخور برای خود دست و پا کنید اما به آن دل نبندید. مقدمات سفر خود را از همین امروز مهیا کنید. بدونِ زحمتِ ساختن در این دنیا، در دنیای دیگر در رنج و ملالت خواهید بود.

شفیرگان در دنیا دیگر بسیار زیبا تر خواهند بود، به پرواز در خواهند آمد و هر چه بخواهند برای آن ها مهیا خواهد شد. بر روی نهر ها به پرواز در خواهند آمد، از گلی به گلی دیگر مهاجرت خواهند کرد. در دنیای بزرگی با هزاران هزار درخت توت و درخت های دیگر، در آسمانی به وسعتی که حتی توان اندیشه به آن را نخواهید داشت، به پرواز در خواهند آمد. آن ها خواهند توانست، با اراده خویشتن در لحظه کوتاهی از این نقطه به نقاط دوردست هجرت کنند.
ابزاری به آنها داده خواهد شد به مراتب زیبا تر و رنگین تر از لباس های فانی امروزتان.
بدانید و آگاه باشید که آن روز برای همه شما به وقوع می پیوندد. پس خودتان را برای آن روز مهیا سازید.

شفیره ها به سخنان پیر شفیره گوش سپردند، در آن میان شفیره ای بلند گفت: از کجا تا این حد مطمئن هستی؟ تو خود شفیره ای هستی مانند همه ما! دنیایی که وصف میکنی هرگز وجود ندارد. چرا باید تلاش کنم تا لباسی فاخر برای سفری خیالی آماده سازم؟ در همین نقطه، هوای پاک را تنفس میکنم، از برگ درختان توت می خورم و به همین سقف پر ستاره بین برگ های سبز خوشحال و راضی هسنم. به امید دنیای واهی، همین دنیا را هم از دست خواهم داد. با چیزی که هم اکنون دارم و کاری که می کنم خوشحال هستم و از آن دست نمی کشم.

شفیره دیگری گفت: ماه ها تلاش کنی و خودت را در زندانی خود ساخته محبوس کنی؟ آیا هدف از خلقت ما رنج در این زندگانی است و محرومیت از این همه زیبایی؟ تو خود چه سود بردی از این همه ملال؟

شفیره دیگری به دقت به حرف های دیگران گوش سپرده بود. سخنان پیر شفیره به دلش می نشست اما شفیره های جوان تر هم بیراه نمی گفتند. چه طور می توانست هم به آرامش اکنون پیر شفیره و هم لذتی که شفیره های جوان تر از آن حرف می زدند دست یابد. با خودش فکر کرد پیر شفیره شاید خود را از همه خوبی ها محروم ساخته است اما در عین حال آسوده خاطر و راضی به نظر می آید.

شفیره جوان دیگری سخنان پیر را به گوش جان سپرد. روزها در مکتب او درس خوانده بود. صحت و سقم حرف هایش را بررسی می کرد. شب های سرد و ساکت جنگل را به تفکر کردن می گذراند. با خودش فکر می کرد، سهم من در این دنیا چیست؟ آیا آن وسعت آبی بیکرانی که پیر شفیره از به پرواز درآمدن از آن صحبت می کرد، وجود دارد؟
اگر در این دنیا، این محدوده آبی رنگ بالای سر من واقعی است، پس چرا خالقش نمی بایست این همه زیبایی را وسعت بخشد؟
اگر این درخت توت وجود دارد پس چرا در دنیای من تنها یکی از آن هست؟
این لباس که برای آن شب و روز در تلاشیم دست آخر به چه کار ما خواهد آمد؟ هدف از خلقت من عرق ریختن برای این لباسی است که استاد پیرمان می گوید فانی است؟

سوال ها از پی سوال ها می آمدند. جواب ها اما ناکافی بود. آنچه که به او آرامش خاطر می بخشید سخنان محکم و اطمینان چشم های پیر شفیره بود. تزلزل چشمان دیگر شفیرگان را دوست نداشت. از سرگرمی های پوچ و بی هدف دیگر شفیره ها خودشش نمی آمد. حالا دیگر مطمئن شده بود که راه آن ها را دوست نمی دارد پس با عقلش راه دلش را پیش گرفت و در مکتب پیر شفیره بسیار آموخت.

فردای آن روز وقتی از خواب بیدار شدند، لباس حریر پیر را دریده، آلوده و ناقص یافتند.
شفیره های جوان همگی بسیار گریستند. پیر شفیره از میان آن ها برای همیشه رفته بود.

شفیره جوانِ شاگرد اما اشک شوق می ریخت.
با خودش زمزمه می کرد: او راست می گفت، این لباس فانی بود. در دنیای دیگر به این لباس احتیاجی نخواهیم داشت.
حالا مطمئن بود که استادش در آسمانی زیبا به وسعت بی نهایت با بال هایی زیبا به پرواز در آمده است.

پی نوشت یک: زمانی که وارد غسال خانه شدم و دایی ام را چون شفیره، پیله ای به دور خودش تنیده، دیدم ، همان لحظه آرزو کردم همچون پروانه در آسمانی دیگر بر فراز کوه های بلند و سرافراز به پرواز در آید.

پی نوشت دو: اینکه گفتم برفراز کوه های بلند به این دلیل بود که همین یک ماه پیش یکی از قله های هیمالیا رو فتح کرد و بی دلیل ترجیح داد آزادانه تر قله های بلند تری رو فتح کند.

2 پاسخ به “شفیره و درخت توت”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *