آرزوهای شوماخر شیبانی

دو هفته اخیر با توجه به نوع کار و فاز نهایی پروژه ام به جاجرود رفت و آمد زیادی داشتم. در یکی از سفرهایم وقتی راننده آژانس ۵۲ ساله با سرعت ۱۴۰ کیلومتر بر ساعت با ماشین غیراستانداردش لایی می کشید و ویراژ می داد، چشمانم را بسته و از شدت ترس روی پاهایم خم شده بودم. از ترس جانم به حرف درآمدم و فریاد زدم آقای شیبانی میشه لطفا من رو زنده به تهران برسونید؟

همان موقع سرعتش را آهسته کرد و گفت: دخترم خوب می دانم دارم چی کار می کنم، نگران نباش.

جواب دادم نگران هستم، واقعا نمی خواهم در مسیر جاجرود به تهران بمیرم و این در حالی بود که اتفاق های اخیر نیز چندان خوشایند نبودند و بر وفق مراد پیش نمی رفتند و حال عمومی من هم تعریف چندانی نداشت.

این بار این طور پاسخ داد: من در رانندگی چند مقام قهرمانی دارم، در ماشین کسی نشسته ای که تمام جوانی اش را به عشق و علاقه رانندگی گذراند.

گفتم این خبر خیلی خوبی است اما باور کنید راننده های دیگر این اندازه از مهارت شما را ندارند و یک اشتباه از جانب آن ها کافی است که با این ماشین که صدای فریاد موتورش درآمده است، فاجعه ای به بار آید.

برایم توضیح داد که تاکنون در این چهل و اندی سال رانندگی کردن محاسباتش اشتباه نبوده است اما به قراضه بودن ماشین زیر پاهایش اعتراف کرد و گفت مگر اینکه این لکنته مرا قال بگذارد.

گفتم پس محض رضای خدا آرام بروید. امیدوارم روزی به قول خودتان این لکنته به بنز و بی ام دبلیو تبدیل شود. آن وقت تا می توانید پاهایتان را بر روز گاز فشار دهید و پرواز کنید.

متوجه شدم که موقع حرف زدن با سرعت مناسب تری می راند، بنابراین علی رغم میلم شروع به سوال پرسیدن کردم.

آقای شیبانی گفتید در رانندگی چند مقام دارید؟

– آره دخترم، جوان تر که بودم عاشق رانندگی بودم، همین الان هم رانندگی کردن تمام زندگی من است. ماشین های لوکس را هدف می گیرم و با همین ماشین با آن ها کورس می گذارم. هیچ وقت هیچ ماشین خارجی نتوانست من را بگیرد. وقتی هم خودم را به آن ها نشان می دهم می خندند و انتظار یک راننده جوان و سرزنده تری را دارند. ولی دخترم مطمئن هستم تا وقتی زنده ام و ماشینی زیر پاهایم هست، از رانندگی کردن لذت خواهم برد.

چنان باحرارت از یکی از مسابقاتش که به دلیل نقص فنی او را ۶ ام کرده بود، در حالی که می توانست رتبه دار شود، صحبت می کرد که نه به پیچ شل شده زیر موتورش در آن مسابقه، بلکه به حرارتی که در حرف زدن داشت، گوش جان سپرده بودم.
می گفت تمام دوستانم می گویند، پیر شدی، بس است دیگر! بارها به ما ثابت کرده ای که دوست نداری دوم باشی و هیچ وقت هم نبوده ای. او هم در پاسخ به آن ها گفته است برای من بحث اول و دومی در کار نیست، من این کار را برای دل خودم انجام میدهم و تا عمر هم دارم به این کار ادامه خواهم داد.

قهرمان زندگی اش شوماخر بود اما مشکلات زندگی را دست آویزی برای نرسیدن هایش کرده بود.

آنقدر از رانندگی کردن و عشق بازی هایش برایم گفت که نفهمیدم چه طور به تهران رسیدیم.

پی نوشت: دلم نمی خواهد از داستان شوماخر شیبانی، نکته اخلاقی دربیاورم. هرکسی از ظن خود داستان را خواهد خواند.
ولی یک راننده آژانس که قبل تر خودم را از لذت هم صحبتی با او محروم کرده بودم، درس های زیادی به من آموخت.

2 پاسخ به “آرزوهای شوماخر شیبانی”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *