داستان زندگی من (بخش اول)

احساسی، ایده پرداز، به دنبال یادگیری و درون گرا

مثبت اندیش که باشم و نیمه پر لیوان را نگاه کنم با این چهار صفت خودم را به بقیه می شناسانم و اگر سعی کنم توجه دیگری را جلب کنم به هر نحوی که شده هر آنچه در این چهار زمینه در چنته دارم رو می کنم.

اتهامات شما مبنی بر خودشیفته بودن را می پذیرم اما اجازه می خواهم تا انتهای این کتاب صبور باشید، حرف های ناگفته بسیاری خواهم داشت.

از کودکی بارها شنیده ام که باهوش هستم، مادربزرگم هر بار با تعریف داستانی سعی در اثبات این ماجرا دارد. نقل می شود یک ساله که بودم، در زایشگاه شهید بهشتی کاشان، زمانی که برادر تازه متولد شده ام را در بغل مادر دیدم،خطر را درک کرده و خودم را بی پروا به آغوش مادرم پرتاب کردم.

هربار که مادربزرگم این داستان را با شرح دادن حالت چهره من به هنگام دیدن مادرم و نوزادی که در آغوش داشت، تعریف می کند برای من تازگی دارد و هربار از شنیدنش به وجد می آیم.

کسی را نمی شناسم از اینکه دیگران او را باهوش خطاب کنند، آزرده خاطر گردد، من نیز استثناء نیستم.

  • دوران کودکی

دوران کودکی ام تا قبل از ۷ سالگی و شروع مدرسه دوران طلایی من بود. آرام، سربه زیر، متین و باوقار بودم. خودم را با کتاب و نقاشی و داستان های تخیلی ذهنم سرگرم می کردم. با همان برادری که از یک سالگی او را رقیب خود می دانستم، بهترین خاطرات کودکی را رقم زدیم.

کوچه گلها، کوچه دوران کودکی من است. اسم این کوچه را دوست داشتم. زمانی که سوار تاکسی می شدم به راننده تاکسی کوچه گلها را آدرس می دادم و او خوب می دانست کجا باید برود. کوچه نامداری بود. مدرسه ابتدایی دخترانه گلها وجه تسمیه این کوچه بود. درست در همسایگی خانه سنگی ما.

هفت ساله که شدم، عقل حکم می کرد که نزدیک ترین مدرسه را برای ورود انتخاب کنم. فضای مدرسه و معلمانش برایم تازگی نداشت زیرا که دوران پپیش دبستانی را در این فضا سپری کرده بودم. به همین خاطر روز اول مدرسه از مادرم خواستم که همراهم نباشد و برخلاف تمامی هم سن و سال هایم تنهایی به مدرسه رفتم.

آن دوران مرسوم بود قبل از ورود به مدرسه از کودکان هفت ساله تست سنجش هوش، بینایی و شنوایی می گرفتند. آن روز را خوب به خاطر می آورم. جایی بود شبیه به زندان های قدیمی، تاریک با هزاران اتاق.

با مادرم پرونده در دست از این اتاق به آن اتاق می رفتیم، بازی خوبی بود.

در یکی از اتاق ها، مردی مهربان و عینکی پشت میز نشسته بود. چند بازی هم روی میز رو به رویش بود. باوقار تر از آن بودم که خودم دست دراز کنم و با آن وسایل بازی کنم اما چشم از آن ها بر نمی داشتم. آن اقا اسمم را پرسید و آن موقع بود که سر بالا بردم و او را دیدم. آرام جواب دادم: سارا عصار کاشانی.

بازی ها را یکی یکی جلو من آورد و از من خواست تا بیشتر بازی کنم. آن قدر دوست داشتم که وقتی گفت می توانی بروی، دلخور از اتاق بیرون رفتم. مادرم بعد از من داخل اتاق شد و من روی نیمکت های فلزی رو به روی اتاق نشستم.

بعدها مادرم می گفت، آن آقای مهربان به او گفته بود، امروز من باهوش ترین کودکی بوده ام که با او بازی کرده است.

از خاطرات کلاس اول و دوم تنها تخته چوبی سرمه ای رنگ و گچ و معلم مان که از قضا همسایه و از اقوام دور بود را به خاطر میاورم.

ایشان نیز معنقد بودند که این جانب حقیر خرده هوشی دارم و از مادرم خواستند که چند کلاس را جهشی بخوانم. درایت مادر بود که این در خواست را نپذیرفت و من در هر کلاسی که قدم می گذاشتم، با هم سن و سال های خودم رشد می کردم.

اما کلاس سوم را خوب به خاطر می آورم، کلاسمان اولین کلاس رو به تراس مدرسه بود. پنجره ای رو به حیاط داشت و از در ورودی اولین کلاسی بود که خودنمایی می کرد.

جدول ضرب را در کلاس سوم به دانش آموزان می آموختند، برخلاف تمام القاب و صفاتی که مبنی بر تیزهوش بودنم بر خیکم بسته بودند اما یادگیری جدول ضرب برایم بسیار دشوار بود.

در آن زمان با اولین بحران زندگی ام روبرو شدم، مگر نه این بود که من باهوش بودم و می بایست کلاس ها را یکی دوتا جهشی طی می کردم تا در آینده ای نه چندان دور دانشمند بزرگ این مملکت می شدم؟ چرا یادگیری جدول ضرب اینقدر سخت و نشدنی می نمود؟ آنجا بود که مادرم با نیت خیر همچون فرشته نجات ضربه مهلک نهایی را بر بدن نحیف علمی من وارد کرد. با معلم کلاس سوم من که از او تنها چهره و خال روی صورتش را به یاد دارم، تبانی کردند که بعد از یادگیری جدول ضرب مادرم آن مداد رنگی ۳۶ رنگ را که شب ها با فکرش به خواب می رفتم، از جانب معلم و به تقدیر از سخت کوشی به من جایزه دهند.

به امید گرفتن آن جایزه و آگاهی از معامله ای که مادرم و معلم کلاس سوم ام داشتند، جدول ضرب را سخت تمرین کردم.

از آن روز به بعد مداد رنگی ۳۶ رنگ را در اغوش می کشیدم و به خواب می رفتم اما آن مداد رنگی هر شب به من این مهم را یادآوری می کرد که اگر باهوش هستم، حداقل این موضوع هیچ ربطی به درس ریاضی ندارد و من در این درس به شدت کم هوش هستم و اگرنه چه نیازی بود تا مادرم این موضوع را خطر تلقی کند و با معلم دست به یکی کند.

کلاس چهارم و پنجم معلم ریاضی سرخانه داشتم. مادرم از همان معلم و فامیل و همسایه دیوار به دیوارمان پس از فرستادن آش و قیمه نذری و قالیچه های تصویری کارخانه پدرم مهربانانه در خواست می کرد تا زمان امتحانات با من و برادرم ریاضی کار کند.

نمرات ریاضی من با پلی کپی ها و نمونه سوالات تکراری معلم همان مدرسه از بیست کمتر نمی شد، اما هربار که آش شوربا در دست به منزل معلم مان می رفتم، با هر قدم می فهمیدم که من هیچ وقت نمی توانم در آینده انیشتین شوم و ریاضی همان کمیت لنگ من است.

کلاس پنجم، خانم زاهدی وقتی اولین نمرات امتحان ریاضی را بلند بلند می خواند به اسم من که رسید، برگه را پرتاب کرد و باچنان احساس انزجاری گفت بیست و پنج صدم، که همان موقع دوست داشتم زمین دهن باز کند و مرا در خود فرو بلعد.

از بین تمامی معلم هایم به جز آن فامیل دور، تنها اسم خانم زاهدی بر ذهنم حک شده است.تنها او بود که با خم کردن کمر من برای برداشتن برگه ریاضی از روی زمین که درشت روی آن بیست و پنج صدم نقش بسته بود، به شدت مرا تحقیر کرد. او را هیچ وقت از یاد نخواهم برد.

با بردن آن ورقه به خانه مادرم این بار مصرانه تر در پی معلمان ریاضی شهر می دوید.

کودکی که خودش از صمیم قلب معتقد بود که در آینده دانشمند بزرگی خواهد شد و دنیا را تغییر خواهد داد، آن روز به لطف مادرش که به جد نگران اینده او بود و معلمی که تنها می بایست به او زیبایی می آموخت، برای همیشه به خود فهماند که هیچ وقت ریاضی را نمی توان دوست داشت.

در مدرسه برای ثبت نام در مدارس تیزهوشان همهمه ای برپا شده بود. هیچ ایده ای از تیزهوشان و هدف و جایگاهش نداشتم، اما اسم آن مدرسه و داستان هایی که از دیگران شنیده بودم، من را متقاعد کرد که این مدرسه همان جایی است که می تواند از من یک دانشمند بسازد.

دو کلاس پنجم داشتیم، غالب دانش آموزان کلاس پنجم الف در آزمون ورودی مدارس تیزهوشان استان اصفهان شرکت کردند، آن عده کم یا خود را تیز هوش نمی دانستند یا کسانی از کودکی مدام در گوش آن ها زمزمه نکرده بودند که آن ها باهوش تر از اطرافیانشان هستند.

آزمون در دو مرحله برگزار می شد، خوب یادم هست که از بخش ریاضی و سوالات هوش که متاسفانه اغلب ریاضی بودند و یا یک جوری خودشان را به ریاضیات می چسباندند متنفر بودم.

ولی با زمان بیشتری که از سایر سوالات آورده بودم، سوالات مربوط به ریاضی را پاسخ دادم.

مرحله اول، نیمی پذیرفته شدند.

برای شرکت در مرحله دوم، خواب را به رفتن آزمون ترجیح می دادم، اما در نهایت خود را سر جلسه آزمون پیدا کردم. سوالات نسبت به مرحله اول بسیار سخت تر شده بود و من تقریبا از قبولی ناامید شده بودم.

پدرم در ماشین موقع برگشت از من پرسید: آزمون چه طور بود؟ جواب دادم خیلی سخت بود و بخش سوالات ریاضی اش را حتی انشتین هم نمی توانست جواب دهد.

چند وقت بعد، زمانی که به درس علوم گوش می دادم، ناظم مان در کلاس را زد و بعد از کسب اجازه از معلم کلاس خواست مطلبی را عنوان کند.

خوشحال در حالی که در پوست خود نمی گنجید گفت: نتایج مرحله دوم آزمون شرکت در مدارس تیزهوشان آمده است، باید بگویم که از مدرسه ما تنها سارا عصار کاشانی پذیرفته شده است. به افتخارش دست بزنید.

وقتی دست زدن های دوستانم را می دیدم، این موضوع در ذهنم دوباره جان گرفت که من باهوش هستم.

 

ادامه دارد …

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *