آشنایی با صادق هدایت

این آشنایی مختصر با صادق هدایت را مدیون دوستان نویسنده ام هستم. معرفی کتاب دو جلدی به قلم م.ف.فرزانه پیشنهادی بود که آن ها به من دادند که به حق پیشنهاد جذابی بود.

کتاب «آشنایی با صادق هدایت» به خصوص جلد اول آن که به شرح و توصیف خاطرات مشترک نویسنده با هدایت می گذرد، از آن دسته از کتاب هایی است که زمین گذاشتن اش با درد و رنج همراه است.

قبل از خواندن این کتاب، صادق هدایت را با بوف کور، سه قطره خون و سگ ولگرد می شناختم. سن زیادی نداشتم که اسم هدایت را درگوشی از نوجوانان تازه به بلوغ یافته شنیدم، شاید ۱۵ ساله بودم.

خواندن کتاب های صادق هدایت برای نسل من و نسل های گذشته، چیزی فراتر از شیطنت های دوران بلوغ و نوجوانی نبود.

آن قسمت هایی از کتاب که به یاد می آورم، همان بخش هایی است که امروزه صادق خان را با آن می شناسند.

اما امروز با قلم روان فرزانه، هدایت را «مردی سرسخت، لجوج و موشکاف» می یابم، شخصی که با «دید تیز و حساسیت فوق العاده» «وقتی لغت مبارزه را به کار می برد، اراده کرده است که وارد میدان شود».

کم حرف، بیشتر اهل عمل، به ظاهر دل گنده اما حساس و زود رنج.

آن دسته از شخصیت هایی که رهبران فکری موثری هستند و این مهم را از رابطه او با فرزانه و البته از قلم قدردان او نسبت به هدایت می توان به راحتی دریافت کرد.

عوام با آوردن نام صادق هدایت، چیزی شبیه به ایرج میرزای شاعر را در ذهن تداعی می کنند. (حال آنکه بدون خواندن سرگذست ایرج میرزا نیز نمی توان درباره افکار او قضاوت کرد).

صرف نظر از بخش هایی از کتاب ها و صحبت های هدایت که شاید به مذاق خیلی ها ناخوشایند بیاید، شخصیت ایشان را دوست می دارم. هدایت خودش را زندگی کرد، اهل لفاظی و باری به هرجهت بودن نبود، «هدایت هیچ توقعی نداشت، جز اینکه راهی را که انتخاب کرده بپیماید».

شخصیتی که در ۲۷ سالگی قلم اش کامل و سبک نویسندگی اش را پیدا می کند اما به دلیل تحجر هم عصران خویش از نوشتن باز می ماند و گوشه عزلت را انتخاب می کند.

نه آنکه ننویسد، می نویسد و سخت تر کار می کند و دست آخر همه را به یکباره پاره می کند، چون کسی نیست که آن را بخواند و اگر پیدا شود، کتاب را سرسری نوشخوار کرده است.

نه آنکه نجگد، می جنگد. وقتی عرصه را آنقدر تنگ می بیند به خودش خرده می گیرد و معتقد است باید جور دیگری وارد میدان نبرد شود.

از نفس نمی افتد، فریادی در گلو دارد که باید به گوش همه برساند، فریاد جان خراشی که نمی تواند در گلو خفه کند، اما امیدی هم به شنیده شدن صدایش ندارد.

هدایتی که به قلم فرزانه شناختم، مرا تا حدی به یاد «استاد ماکان» بزرگ علوی انداخت.

بله، این دو شخصیت از لحاظ فکری و اخلاقی از زمین تا آسمان متفاوت اند، اما سکوتشان، مکتب فکری ارزشمندشان که تا آخرین نفس برایش جنگیدند، اینکه در حیات شان شناخته نشدند و رهبران فکری موثری بودن، از مگاه من  وجه مشترک این دو شخصیت است.

پی نوشت: کتاب های هدایت را این بار با نگاه متفاوت تری خواهم خواهند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *